تبليغاتX

Sahele Daryaye Eshgh
Sahele Daryaye Eshgh

این نوشته ها همه حرف های دل عاشق منه تو هم همیشه مثل ساحلی آرام باش تا همه مانند دریا بی قرارت باشند/آنکه در تنها ترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت ای خدا تنها تویی تنهای تنهایش مذار.

یـوسـف گـم‌گـشـتـه بـاز آیـد بـه کنـعـان غم مخور           کلـبــه‌ی احـزان شـود روزی گلـسـتـان غـم مخـور

ای دل غـمـدیـده حـال‌ات بـه شـــود دل بـد مـکـن           ویـن سـر شـوریـده بـاز آیـد بـه سـامان غم مخـور

گـر بـهــــار عـمـــر بـاشــد بــاز بــر تـخــت چـمــن           چتر گل درسرکشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

دور گــردون گــر دو روزی بــر مــراد مــا نـگـشــت           دائــمــاً یـکـسـان نـبـاشـد حـال دوران غـم مخـور

هان مشو نـومـیـد، چون واقف نـه‌ای بر سرّ غیب           بـاشــد انـدر پــرده بـازی‌های پـنـهـان غـم مخـور

ای دل ار سـیـل فـنــا بـنـیــاد هـسـتـی بـر کـَنـَد           چون تـو را نـوح‌ست کشتیبان ز طوفان غم مخور

دربـیـابـان گـر بـه شـوق کـعـبـه خواهی زد قدم           سـرزنـش‌ها گـر کـنـد خـار مُـغـیـلان غـم مـخـور

گرچه منزل بس خطرناک‌ست و مقصد بس بعید           هیچ راهی نیست کآن را نیست پایان غم مخور

حـال مـا در فُـرقـت جـانـــان و ابـــــــــرام رقـیـب           جـمـلـه می‌دانـد خـدای حـال‌گـردان غـم مـخـور

حـافـظـا ! در کُـنـج فـقـر و خلوت شب‌های تـار           تــا بـُـــُـوَد وردت دعــا و درس قــرآن غـم مـخــور

 

دیگه تموم شد این غمکده ی آبی به پایان رسید

ولی من ، من که تشنه ی نوشتنم هرگز از قلم دست نمی کشم واسه همین امروز روز تولد آرزوی قشنگم وبلاگ دریایی رو افتتاح می کنم

آمیدوارم دوستای خوبم که تو این وبلاگ منو یاری می کردن از این به بعد به وبلاگ جدبدمم سر بزنن

از همتون ممنونم و دوستون دارم فقط یه کم کمتر از خدا!!!...!!!

حک شده در 3/12/1388ساعت 01:00 قبل‏ازظهر توسط Eli موج(1) |

3 روز

دوباره باز ياد چشات، زمزمه نبودنم

ديدي كه عاقبت چي شد، قصه با تو بودنم

تاج سر مزار من، نشوني از نبودن

دستاي نامرد و به شب، چراغ ازم ربودن

حک شده در 9/11/1388ساعت 09:30 بعدازظهر توسط Eli موج(8) |

4 روز

هر شب وقتي تنها ميشم، حس مي كنم پيش مني

دوباره گريه ام مي گيره، انگار تو آغوش مني

روم نمي شه نگات كنم، وقتي كه اشك تو چشمامه

تويي كه نيستي پيش من، انگار دستات تو دستامه

حک شده در 8/11/1388ساعت 09:30 بعدازظهر توسط Eli موج(0) |

۵ روز

خیلی وقته اینجا پرسه میزنم

جای رد پات و من نیستی و بوسه میزنم

اگه حتی تو جوابمو ندی

من بازم با عکس تو حرف میزنم

حک شده در 7/11/1388ساعت 04:49 بعدازظهر توسط Eli موج(1) |

۶ روز

باز دیشب دوباره از کوچه تنگ و تاریک خاطره هام قدم زدم

دوباره یادت اومد تو ذهنمو پیش خود از اسم تو دم زدم

دوباره یادم اومد اون لحظه های بی کسیم با توبودن زیر بارونا ترانه ای از عشق تو سرودم

حک شده در 6/11/1388ساعت 03:03 بعدازظهر توسط Eli موج(1) |

۷ روز 

میدونی که خیلی خسته ام 

میدونی دلم گرفته

میدونی دوریت عذابه

میدونی گریه ام گرفته

حک شده در 5/11/1388ساعت 04:18 بعدازظهر توسط Eli موج(2) |

۸ روز 

 از اون روزا دلم داره بهونه ی تو میگیری 

میترسم این دل تو غرور بی کسی هاش بمیره

حک شده در 4/11/1388ساعت 04:12 بعدازظهر توسط Eli موج(1) |

۹ روز 

بگو چی شد مهربونیت کی جامو تو دلت گرفت  

ابرها سیاه بعد تو آسمونم گریش گرفت

حک شده در 3/11/1388ساعت 02:33 بعدازظهر توسط Eli موج(3) |

۱۰ روز 

از لب دریا و ساحل هرکی یه خاطره داره  

آخه دست خیلی هارو توی دست هم میذاره

حک شده در 2/11/1388ساعت 02:45 بعدازظهر توسط Eli موج(0) |

وبعدازرفتنت شبي ازپشت يك تنهايي غمناك وباراني تورابا لهجه گلهاي نيلوفرصداكردم

تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

پس ازيك جستجوي نقره اي دركوچه هاي آبي احساس

توراازبين گلهايي كه درتنهاييم روييده باحسرت جدا كردم

وتودرپاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي

دلم حيران وسرگردان چشماني است رؤيايي

ومن تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تورادردشتي ازتنهايي وحسرت رهاكردم

همين بود آخرين حرفت ومن بعداز عبور تلخ وغمگينت

حريرچشمهايم رابه روي اشكي ازجنس غروب ساكت ونارنجي خوشيد واكردم

نمي دانم چرارفتي؟ نمي دانم چرا؟!!!

شايد خطا كردم وتو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي نمي دانم كجا؟

تاكي؟ براي چه؟!! رفتي وبعد ازرفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت

ببين كه سرنوشت انتظارمن چه خواهد شد

وبعدازاين همه طوفان ووهم وپرسش وترديد كسي

از پشت قاب پنجره آرام وزيبا گفت:

توهم درپاسخ اين بي وفايي ها بگو درراه عشق

وانتخاب آن خطا كردم

ومن درحالتي مابين اشك وحسرت وترديد

كنار انتظاري كه بدون پاسخ وسرداست

ومن دراوج پاييزي ترين ويراني يك دل

ميان غصه اي ازجنس بغض كوچك يك ابر

نمي دانم چرا شايد به رسم وعادت پروانگي مان

باز براي شادي وخوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.

حک شده در 1/11/1388ساعت 04:11 بعدازظهر توسط Eli موج(3) |

تو را به جاي همه ي کساني که نشناخته ام,

دوست مي دارم.

تو را به جاي همه ي روزگاراني که نمي زيسته ام,

دوست مي دارم.

براي خاطر عطر گستره ي بيکران

و براي خاطر عطر نان گرم.

براي خاطر برفي که آب مي شود,براي خاطر نخستين گلها.

براي خاطر جانوران پاکي که آدم نمي رماندشان.

تو را براي خاطر دوست داشتن,

دوست مي دارم...

تو را به جاي همه ي کساني که دوست نمي دارم,

دوست مي دارم...

 

حک شده در 1/11/1388ساعت 04:00 بعدازظهر توسط Eli موج(0) |

بعد من با روح من افسوس مي ماند به جاي

در ميان خانه ام فانوس مي ماند به جاي

چشمه اي كوچك ولي تا بي نهايت مي روم

باز هم بعد من اقيانوس مي ماند به جاي

عاشقي حس غريبي بود و فهمش معجزه

بعد من هم باز نا محسوس مي ماند به جاي

سعي من اين بود تا با شعله مانوست كنم

مي روم اين شعله نا مانوس مي ماند به جاي

بعد تو اي هستي بي انتهاي نيلي ام

اين شقايق در قفس محبوس مي ماند به جاي 

حک شده در 1/11/1388ساعت 03:49 بعدازظهر توسط Eli موج(0) |

 

کاش می توانستم در روزهای نبودنت ، نفس کشیدن را بر خود حرام کنم و نبینم این روزهایی را که آرزوی زودتر گذشتنش را می کنم !
و آنگاه بود که باز هم طعم لذت بخش زنده شدن با گرمای وجودت را حس می کردم .
چه حس آشنایی ! و چه تنهایی آزار دهنده ای .... !!!
این اولین دلتنگی هایی نیست که لحظه به لحظه اش را با امید به « آینده ای نامعلوم » سر می کنم .
تا کنون سرنوشتی برایم رقم خورده است که دلتنگی را پُر رنگ می نویسد ،
با همان شیرینی ها و تلخی هایش.
نمی دانم ادامهء رشته ی این نوشته را با « کاش می شد » ها ادامه دهم یا با احساسات غریب و آشنایم .
« کاش می شد » هایی که نوشتنش برای دل ِ تنگم و فکر تشنه ام آسان است
و یا احساساتی که « تو » با غریبه هایش هم آشنایی .
اما براستی کاش میشد که بودی ، تا آغوش مهربانت را بر زخم نمک خورده ی دلتنگی هایم مرهم کنم ...
و یا ای کاش بودی تا دیگر دلتنگ نبودن هایت نباشم .
ای کاش ..... !!!

حک شده در 30/10/1388ساعت 11:31 بعدازظهر توسط Eli موج(1) |

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...

تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...

تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. .

تنهايي را دوست دارم زيرا....

در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد.

حک شده در 30/10/1388ساعت 11:27 بعدازظهر توسط Eli موج(0) |

بي جهت عقربه ها ميگردند ...
آه... اين ثانيه ها چقدر نامردند ...
گفته بودند كه برمي گردند ...
بر نگشتند و پس از رفتنشان ...
آه اين ثانيه هاي بي رحم چه بلايي به سرم آوردند ...
نه به چشمم افقي بخشيدند...
نه ز بغضم گره اي وا کردند ...
آه بیچاره دل تنگم ... 

حک شده در 30/10/1388ساعت 11:18 بعدازظهر توسط Eli موج(0) |

قاب من! خاموش و حــیرانی چرا؟  

ساکتی ، مدهوش و بی جانی چرا؟

آدمـــک هایـــت چرا خشــکیده اند؟

زخــــم دار روزگـــــــــارانی چــرا؟

یــــادیـــار ســــــالهای خــــاطـــره

چـــــون نگــاهی زرد و بیماری چرا؟

داغـــدار ســـالهای بــــــی کسی

چون نگاهـــی زرد و بیمـــاری چرا؟

تو میان لحظـــه هایت مـــــانده ای

من ولــی....آیا تو می دانی چرا؟

حک شده در 30/10/1388ساعت 07:15 بعدازظهر توسط Eli موج(0) |

این آپ رو فقط با خودتم با خود خودت 

آره با تو که قلبت رو گذاشتی تو یه دستتو عشقتم گذاشتی تو دست دیگت و اومدی جلو. یادته ۶سال پیش بود...

اومدی و با دل سنگ من واسه خودت یه خونه ساختی. خونه ای که الآن ۱ساله که ندیدتت. 

یادمه اون وقتا خیلی به قولات اهمیت میدادی می گفتی آدما یا نباید قول بدن یا وقتی قول می دن حتماْ باید پاش وایستن. یادته گفتی وقتی به عشقت قول دادی دیگه عمل کردن به اون قول از نون شبم واجبتره ...

حالا کجایی که به قولت عمل کنی؟ هان ؟ یالا عزیزم. زود باش جونم. عجله کن عمرم... 

شمارش معکوست از فردا شروع میشه ها...

تو که نمی خوای بد قول بشی؟ 

به خدایی که منو عاشق کرد قسم که اگه به قولت عمل نکنی دیگه اسمت رو نمیارم. قلبمو یه گوشه دفن می کنمو  تا خواست اسمت رو بیاره با یه سیلی محکم خواموشش می کنم. تا واسه همیشه فراموشت کنم. 

یا در کنار تو یا همیشه بی یاد تو. دیگه از انتظار کشیدن خسته شدم. به خدا که بزرگترین شکنجه ها انتظاره 

خدایا هیچ عاشقی رو منتظر نذار 

حک شده در 30/10/1388ساعت 06:29 بعدازظهر توسط Eli موج(0) |

کاش از اول نبودی دلم برات تنگ نمیشد

              اون نگاه من به اون نگاه تو بند نمیشد

                        کاش از اول نبودی چشام به چشمت

                                                                  نمیخورد..!

                          اگه عاشقت نبودم این دل اینطور نمیمرد

                                 عشق پاکت رو سوزوندم

                 دیگه تورو ندارم

                                 دلم برات خیلی تنگه عزیز تر از جون خودم

حک شده در 27/10/1388ساعت 10:11 بعدازظهر توسط Eli موج(3) |

مانند دریا باش تااگر کسی سنگ به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه اینکه تومطلاطم شوی 

بدون شرح  

حک شده در 25/10/1388ساعت 01:44 بعدازظهر توسط Eli موج(1) |

زندگی مانند دریا
 گاه ارام است وخاموش
گاه زشت وگاه زیبا
گاه پرموج است وپرجوش
مهربان باشیم اگر ما
زندگی زیباست اری
مثل روز افتابی
مثل صبح نوبهاری
زندگی بی موج زشت است
شوق پروازی در ان نیست
ساکت وخاموش وسرد است
شور اوازی در ان نیست
مثل دریا بود باید اسمانی ابی
گاه پرموج وخروشان
گاه گرم و افتابی

حک شده در 25/10/1388ساعت 01:40 بعدازظهر توسط Eli موج(1) |

 

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد 

کس جای در این منزل ویرانه ندارد 

دل را به کف هرکه دهم باز پس آرد 

کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

حک شده در 25/10/1388ساعت 01:07 بعدازظهر توسط Eli موج(0) |

وقتی که بچه بودم همیشه چنتا کبوتر داشتم که ازشون مراقبت می کردمو خیای ام دوسشون داشتم.

چون اونارو رو پشت بوم می بردم فکر می کردم که دیگه هیچ خطری تهدیدشون نمی کنه. اما یه بار که جوجه هاشو برده بودم تو هوای آزاد یه کلاغ اومدو جلوی چشام سر پرنمو کندو برد. هیچوقت اون صحنه یادم نمیره ...

از اون موقه به بعد از کلاغ ها یه جورایی میترسم و از صداشون متنفرم.

حالا نزدیک ۱۰ سال از اون ماجرا میگذره و من امروز وقتی داشتم از وسط یه فضای سبز رد می شدم دیدم که کبوترا و کلاغای زیادی روی زمین و کنار هم مشغول جمع کردن غذا هستن 

نمی دونم کلاغا خوب شدن یا کبوترا بد که اینجوری دارن کناره هم زندگی می کنن 

چه بلایی سر این دنیا اومده ؟؟؟

خدایا دنیا تو دوست ندارم نذار اینجا بمونم

حک شده در 25/10/1388ساعت 12:50 بعدازظهر توسط Eli موج(0) |

- پدر بزرگ، درباره چه مي نويسي؟  

- درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. مي خواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي.  

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد

- اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام  

- بستگي دارد چطور به آن نگاه کني، در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوري ، براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي !  

حتماْ تو ادامه ی مطلب اون پنج صفت رو بخونین تا به آرامش برسین

( ادامه مطلب )


حک شده در 24/10/1388ساعت 02:31 بعدازظهر توسط Eli موج(2) |

 

بعضی وقتا  تو بعضی جاها آدما با دیدن بعضی چیزا یاد گذشتشون می افتن 

حالا چه تلخ چه شیرین 

بعد یه نفس همیق می کشن و میگن یعنی همچین روزایی ام تو زندگیشون بوده 

منم امروز مثل همیشه داشتم تو سایتا می چرخیدم این تصویر رو با نوشتش دیدم 

و یاد روزایی کردم که این شعر و توی یه تابلو خوندم

حک شده در 20/10/1388ساعت 05:18 بعدازظهر توسط Eli موج(4) |

نه از خاکم، نه از بادم
نه در بندم، نه آزادم
نه آن لیلاترین مجنون
نه شیرینم نه فرهادم
نه از آتش، نه از سنگم
نه از رومم، نه از زنگم
فقط مثل تو غمگینم
فقط مثل تو دلتنگم
چه غمگینم چه تنهایم
نه پنهانم نه پیدایم
نه آرامی به شب دارم
نه امیدی به فردایم
چه امیدی ...
چه فردایی ...
اگر خوشحال، اگر غمگین
چه فرقی داره تنهایی..

حک شده در 20/10/1388ساعت 05:12 بعدازظهر توسط Eli موج(1) |

در زندگی سه چیز آموختم  

از عشق                                         رسوایی  

از دوست                                           بی وفایی  

از شب                                       تنهایی

حک شده در 20/10/1388ساعت 05:01 بعدازظهر توسط Eli موج(2) |

یکی می پرسه : "اندوه دلت چیست؟سبب ساز سکوت مبهمت چیست؟"
برایش صادقانه می نویسم: "برای آنکه باید باشد و نیست"
 
 

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی
سهراب گفتی:چشمها را باید شست..... .شستم ولی !......... گفتی: جور دیگر باید دید.......دیدم ولی !.............. گفتی زیر باران باید رفت........رفتم ولی !............. او نه چشمهای خیس و شسته ام را..نه نگاه دیگرم را...هیچ کدام را ندید !!!! فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت: " دیوانه باران ندیده !! "  

حک شده در 20/10/1388ساعت 04:58 بعدازظهر توسط Eli موج(0) |



این نیز بگذردساحل دریای عشق



SaraEli onLoad and onUnload Example